این سو

متن مرتبط با «bowflex 4» در سایت این سو نوشته شده است

4-159

  • نیلوبلاگ

    «رنجِ این روزهایت تمام میشود.» این فقط جملهای با بارِ مثبت نیست. این جمله، نمیخواهد تلقین کند که حالِ تو در آینده بهتر از امروز خواهد بود. محتوای این جمله، مبتنی بر این امر است که رنج هیچوقت تمام نمیشود اما رنجی که حالا و اکنون درگیر آن هستی، در نهایت تمام میشود؛ چون قرار است در آینده، رنجهای دیگری را تجربه کنی. درواقع، رنج کشیدن امری طبیعی است و تو دائم درگیر رنج خواهی بود و پایانی برای آن متصور نیست. رنجها از شکلی به شکل دیگر تغییر میکنند و فقط فُرم آنهاست که عوض میشود. شعر، شعر است؛ گاه غزل، ...

    ادامه مطلب
  • 4-156

  • نیلوبلاگ

    دارم کتاب «سایه دیکتاتور» را میخوانم. کتابی درباره ظهور دیکتاتوریِ پینوشه در شیلی. نویسنده، نقطه شروع روایت خود را روز ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ قرار میدهد [و البته به طعنه میگوید نه ۱۱ سپتامبر در ۲۰۰۱ بلکه ۱۱ سپتامبری متفاوت]. روزی که ارتش علیه دولت حاکم شیلی به ریاست «آلنده» کودتا میکند. نویسنده، هرالدو مونیز، طوری روایت میکند که انگار «آلنده» توقع چنین کودتایی را از نظامیان نداشته. در روز کودتا چندین بار به دستور رئیس جمهور، آلنده، با پینوشه تماس گرفته میشود اما جوابی نمیگیرند. آن روز رئیس جمهور هنوز ب...

    ادامه مطلب
  • 4-157

  • نیلوبلاگ

    چطور یک نفر تبدیل به قاتل میشود؟ یا حتی سوال را میتوان کلیتر مطرح کرد: چطور یک نفر تبدیل به بزهکار میشود؟ برای کسانی که از دریچه ادبیات یا سینما به زندگی مجرمها، نگاه میکنند به احتمال زیاد، همواره انسانهای بزهکار شاخصههای ظاهری فراوانی دارند که میتوان آنها را از اشخاص غیربزهکار تفکیک کرد. آدمهای بزهکار، چهرههای خشنی دارند. صورتشان، کج و معوج است. در چشمهایشان نفرت موج میزند. رفتارشان کاملاً ضد اجتماع و شریرانه است. نگاهشان ترسناک است و چیزهایی از این دست. اما، کافی است، پایت را فراتر از قصههای س...

    ادامه مطلب
  • 4-158

  • نیلوبلاگ

    پسر جان قرار نبود این همه زود از هم بپاشی. دهه سوم زندگیات فرصت خوبی برای متلاشی شدن نبود. قرار این نبود. قرار این بود که بخوانی، بنویسی و دنیا را عوض کنی. حالا، دنیا دارد تو را عوض میکند. روزها میگذرد و سینهات شده پر از گلوله. گلولهی اول را، وقتی خوردی که حتی معنای «گلوله» را نمیدانستی. بچه بودی، بوی تند افیون به مشامت که میخورد برایت فرقی با «شنل و بولگاری» نداشت. تو، بعدتر بوها را فهمیدی. فهمیدی، بوها طبقهی آدمها را معلوم میکند. طبقه را یاد گرفتی حال آنکه، هنوز به هزارمین روزِ زندگیات نرسیده ...

    ادامه مطلب
  • 4-155

  • نیلوبلاگ

    به نظرم «تعرف الاشیا باضدادها» خیلی خوب کار میکند. هر چند، که در دل آن نوعی تنبلی جا خوش کرده باشد. یعنی چه؟ یعنی اگر از کسی بپرسی: خوبی چیست؟ در جواب میگوید: چیزی که بد نباشد، خوب است! اینطور سراغِ ضدِ هر تعریفی رفتن، باعث میشود آدم خودش را از هر فلسفه و منطقی خلاص کند.ولی، این عبارت با همهی سادگی و تنبلی که دارد؛ همچنان معتقدم خوب کار میکند! میدانی، یک سری احوال، عواطف انسانی یا هر چیز دیگری که بخواهی اسمش را بگذاری، نمیشود درست و حسابی وصف و تعریف کرد. احتمالاً به همین خاطر است که عربها میگوی...

    ادامه مطلب
  • 4-152

  • نیلوبلاگ

    بیگبنگ، میمونِ داروین یا آدم و حوا و یا هر قصهی دیگری؛ فرقی نمیکند، سر و ته تمام این قصهها را که بزنی به یک چیز میرسی: «درد.»هر چقدر تاریخ را بشکافی و به عقب برگردی، آدمها در هر شمایلی، همواره حفرهای در سینهی خود داشتهاند. حتی آن انسانِ غارنشین که هیچ از قرصهای افسردگی نمیدانست، وقتی در عصری پاییزی که غروب از شرق به غرب کِش میآمد، به احتمال زیاد حس میکرد گلویش خشک شده و دستی دورِ گردنش چنگ انداخته و میخواهد خفهاش کند. آن انسانِ نخستین، دردهایش عمیقتر و جانکاهتر بود: نه زبانی برای سخن گفتن و نه خ...

    ادامه مطلب
  • 4-153

  • نیلوبلاگ

    این چند سطر از نصرت رحمانی عجیب است، واقعاً عجیب است:«وقتی صدای حادثه خوابیدبرسنگ گور من بنویسید:- یک جنگجو كه نجنگیداما، شكست خورد.»وطن، غیرت، ناموس، حریم و نمیدانم هر چیز دیگری آنقدر باید به جانت نشسته باشد که بیواهمه پا میدان بگذاری، بیآنکه لحظهای غریزهی حیات، تو را وسوسه کند. اینجاست که جنگیدن معنا میدهد. اینجاست که هدف از تو آدم دیگری میسازد. آنقدر با هدف، یکی میشوی که بینِ تو و هدف چیز دیگری نیست. درست مثل اینکه، خودت و هدفت انعکاسی از یکدیگر باشید. همین خصلت است که وقتی با مبارزها و ...

    ادامه مطلب
  • 4-154

  • نیلوبلاگ

    نشست روبهرویم. موهایش ژولیده و پریشان بود. حتی از زیر ماسک هم معلوم بود که ریشهایش را خیلی وقت است نتراشیده. نمیدانم چرا آن لحظه، این چند سطر عباس صفاری توی کلهام شروع به رژه رفتن کرد:«میگویند تو که نیستیتنبل میشومو سمبَل میکنمهر مهمی راکسی نیست به این کلهپوکها بگویدوقتی تو نیستی چه فرق میکندفرقم را از کجا باز کنمو یقهام را تا کجااز فرودگاه که بردارمتخواهی دید ریش سه روزهامسهتیغه است و معطرو خط اطو بازگشته استبه پیراهن و شلوارم.»ذهنم را نظم دادم، گلویم را صاف کردم و گفتم بفرمایید در خدمت شما هست...

    ادامه مطلب
  • 4-146

  • نیلوبلاگ

    من با ترسهایم بزرگ شدهام. گاهی، فکر میکنم کاش ترسهایم از جنسِ ارتفاع و چون فیلم سرگیجهی آلفرد هیچکاک بود؛ اما هیچوقت اینطور نشد. تقریبا چیزی نبوده که از آن نترسم. میترسیدم از ناخنهای نسب...

    ادامه مطلب
  • 4-147

  • نیلوبلاگ

    ترس، بردارِ مرگه! من، از همون شبی که ترس رفتنش افتاد به جونم مرده بودم. میدونی داستان آشنایی ما اونقدرا هم عجیب غریب نبود. سال سوم دانشکده بود که یه درسی رو با هم داشتیم. همون بار اول که دیدمش به دلم...

    ادامه مطلب
  • 4-148

  • نیلوبلاگ

    آنجا که محسن نامجو، در مستند «آرامش با دیازپام ده» در یک روز پاییزیِ بارانی، حوالی دانشگاه تهران قدم میزند و زیر لب میخواند: «این پخش که میکنی عطرت همین پخش که میکنی آن نمیدانم نامش میان همه خیاب...

    ادامه مطلب
  • 4-142

  • نیلوبلاگ

    آیا لیسیدن ضریح جرم است؟یکم) کافکا میگوید: «از دید قانونگذاران، انسان موجود تبهکار و بزدلی است که تنها از ترس و با تهدید به زور، در راه درست قدم برمیدارد. این، نه تنها غلط است، بلکه نشان کوتهبینی ا...

    ادامه مطلب
  • 4-138

  • نیلوبلاگ

    پادکست حقوقی دفیله/Defile Legal Podcastامروز که دارم مینویسم، ۱۲ سال از اولینباری که سر کلاسهای دانشکده حقوق نشستم گذشته. از همان روز، از غریبه گرفته تا آشنا وقتی میفهمیدند دانشجوی حقوقم یکسری سو...

    ادامه مطلب
  • 4-139

  • نیلوبلاگ

    پیر شدن، یکدفعه اتفاق میافتد: فرمان ماشین در یک لحظه از دستت ول میشود و بعد، بوم! سقوط میکنی ته دره. پیش از این، فکر میکردم پیر شدن آهسته و آرام اتفاق میافتد: انگار که داری توی جاده شمال میرانی...

    ادامه مطلب
  • 4-140

  • نیلوبلاگ

    قطار، آمادهی حرکت است و در همهمهی صدای مسافران، قلب جسی از شدت دلشوره دارد میتپد، البته که حال سلین هم تعریفی ندارد. بیست و چهار ساعت، بیشتر نیست که با هم آشنا شدهاند. شب قبلش در کوچه و خیابانه...

    ادامه مطلب
  • 4-141

  • نیلوبلاگ

    پا روی پا انداختم. ساعت را نگاه کردم. بلند شدم، دوباره نشستم. رفتم، آمدم. زندگی، در همین انتظارها، خلاصه شده. بچهتر که بودم، توی صف نانوایی آدمها را میشمردم: یک، دو، سه... من چند نفر دیگر فاصله دار...

    ادامه مطلب
  • 4-129

  • نیلوبلاگ

    تاریخ و دیگر هیچ: یادداشتی بر فیلم آشغالهای دوستداشتنیxa0پیرنگ اصلی فیلم چیست؟ داستان پیرزنی که دچار اختلال شخصیت و احتمالاً مبتلا به پارانویاست؟ یا داستان وقایع پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸؟...

    ادامه مطلب
  • 4-133

  • نیلوبلاگ

    هر انسانی در دو دنیای متفاوت زندگی میکند: زندگی ملموس فیزیکی و زندگی ناملموس متافیزیکی که در رویاها و تخیلات، جاریست. گرتهبرداری از دنیای واقعی، روایتگرِ رویاها هستند: کیست که در خیالش عاشق نشده و...

    ادامه مطلب
  • 4-134

  • نیلوبلاگ

    بهمن محصص در یکجایی از مستند «فیفی از خوشحالی زوزه میکشد» میگوید: الآن برایِ من، نقاشیکردن، یک احتیاجیست درست مثلِ شاشیدن، برایِ راحت شدن!بهگمانم، این تمثیل، تعبیر دقیق و روشنیست. تمام آدمها،...

    ادامه مطلب
  • 4-135

  • نیلوبلاگ

    در «نیمهی پر لیوان را ببین!» یک چیز، مفروض گرفته شده؛ و آن مایع داخل لیوان است. فرض اغلب آدمها، این است که در نیمهی پر لیوان، آب ریختهاند. حال، اگر نیمهی پر لیوان، ادرار و پیشاب باشد، باز هم باید...

    ادامه مطلب