پا روی پا انداختم. ساعت را نگاه کردم. بلند شدم، دوباره نشستم. رفتم، آمدم. زندگی، در همین انتظارها، خلاصه شده. بچهتر که بودم، توی صف نانوایی آدمها را میشمردم: یک، دو، سه... من چند نفر دیگر فاصله دارم تا نانم را بردارم و به خانه بروم.
از اول ابتدایی تا پنجم، فاصله بسیار بود از دبیرستان تا دانشگاه، راهی بود به درازای کهکشان راه شیری. اما، زمان مفهوم انتظار را چون یخی در گرمای تیر ماه آب میکرد. همواره زندگی، در فاصلهی انتظاری به انتظار دیگر معنا یافته و در این بین همیشه یک چیزی که نمیدانم چیست، کم بوده؛ این کم بودن آهسته و پیوسته خودش را در تن و روح آدمی تکثیر میکند. ما، تکثیرِ صبرهایی هستیم که هیچوقت به نهایت نمیرسند.
درستترش را شاملو میگوید: «ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی
وصف
میتواند کرد...»
توی تمام صفها، انتظار را شمردیم و آن «چیز» بیشتر و بیشتر کِش آمد. حتی زمانهایی رسید که با تمام شکیبایی، چشم به راه گودو ماندیم و از این بیهودگیِ انتظار هم، جان سالم به در بردیم چون اُمید را باور داشتیم. اما، گودو، سفری را شروع نکرده بود و ما آمدنش را باور داشتیم. راستش، آن «چیز» که همیشه چونان حفرهای در سینههایمان جایش خالیست همان گودوییست که بار و بنهاش را به دیوار میخ کرده و هیچگاه آهنگ سفر ندارد. این راهی که به آن چشم دوختهایم، به پرتگاه ختم میشود. و این شاملوست که زمزمه میکند:
« ــ مسافری که به انتظار و امیدش نشستهاید
از کجا که هم از نیمهی راه
باز نگشته باشد؟»
این سو...ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 156