نشست روبهرویم. موهایش ژولیده و پریشان بود. حتی از زیر ماسک هم معلوم بود که ریشهایش را خیلی وقت است نتراشیده. نمیدانم چرا آن لحظه، این چند سطر عباس صفاری توی کلهام شروع به رژه رفتن کرد:
«میگویند تو که نیستی
تنبل میشوم
و سمبَل میکنم
هر مهمی را
کسی نیست به این کلهپوکها بگوید
وقتی تو نیستی چه فرق میکند
فرقم را از کجا باز کنم
و یقهام را تا کجا
از فرودگاه که بردارمت
خواهی دید ریش سه روزهام
سهتیغه است و معطر
و خط اطو بازگشته است
به پیراهن و شلوارم.»
ذهنم را نظم دادم، گلویم را صاف کردم و گفتم بفرمایید در خدمت شما هستم. هر موکل، یک زندگی است. شروع کرد از اولِ قصه گفتن. از آن روزهای جیک جیکِ مستان! راستش، حوصلهی خردهداستانها را ندارم و ترجیح میدهم آدمها صاف و مستقیم بروند سر اصل مطلب! اما، آن روز، دل به دلش دادم و زل زدم توی چشمهایش و با جانم حرفهایش را شنیدم. غرق در زندگیاش شدم. میدانی روایت آدمها از رابطه، با عینک خودشان عجیب است. یک اول شخص کامل! بدون حضور «او»یی که یک روز، بودنش «ما» بود. اما، کسی که روبهروی من نشسته بود، هنوز در چشمهایش دوستداشتن موج میزد. او، هنوز ما بود. خودش را در آیینهی «او» میدید. آخ از آن بغض لعنتی توی صدایش، که هنوز مثل ناخنیست که هر شب، چنگ میزند به قلبم.
کازابلانکا را دیدهای؟ همفری بوگارت یادت هست؟ به یاد میآوری حالش را آن شب که در فرودگاه بود؟ آن شبی که هزار قناری خاموش در گلویش بود و از عمق جانش میگفت «آنقدر دوستت دارم که ترکت کنم؟» حالا، این مرد که روبهروی من نشسته بود در شمایل همفری بوگارت بود. این مرد، پاک دلش را باخته بود و من از همان ثانیهای که دلم به دلش گره خورد، شستم خبردار شد که نباید وکیلش باشم. جلسه تمام شد. خودم را باخته بودم. نفهمیدم چه شد ناخودگاه چند دقیقه، همدیگر را در آغوش گرفتیم. او، آن روز، بیش از هر چیز دنبال کسی میگشت که حرفهایش را بشنود تا اینکه دنبال وکیل باشد. این میزان از درگیری احساسی غلط بود. گفتم نمیتوانم پروندهات را قبول کنم و کس دیگری را معرفی کردم.
آن جلسه تمام شد اما آن آدم و قصهاش در من شروع شد. هر شب، همین که ذهنم قرار میگیرد، همین که چراغها را خاموش میکنم، همین که سر روی بالش میگذارم، حرفهای آن روز با دور تند از خواب و خیالم گذر میکند و شاملو در پسزمینهی این تصاویر دارد میخواند:
«آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه میافتم!
زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهرهات تمام زندگی مرا در آینهی واقعیت منعکس میکند و این واقعیت آنقدر عظیم است که به افسانه میماند …»
ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 123