من با ترسهایم بزرگ شدهام. گاهی، فکر میکنم کاش ترسهایم از جنسِ ارتفاع و چون فیلم سرگیجهی آلفرد هیچکاک بود؛ اما هیچوقت اینطور نشد. تقریبا چیزی نبوده که از آن نترسم.
میترسیدم از ناخنهای نسبتاً بلندم که صبحِ شنبه، ناظم از توی صف بیرونم بکشد و با خطکش چوبی بکوبد، کف دستم. میترسیدم، از ساعتی که ورزش داشتم، نه از خودِ ورزش، از ساعتِ بعدش که ریاضی داشتم: آقای معتمدی، معلم ریاضی، با سبیل و کلهی کچلش، میتوانست چندشآورترین موجود روی زمین باشد وقتی که چشمهایش را درشت میکرد و با تحقیرآمیزترین کلمات از کلاس پرتت میکرد توی دفتر مدیر. هنوزم هم به آن لحظه که فکر میکنم، قلبم به تپش میافتد، گلویم خشک میشود.
ترسها، چون باکتری، آنقدر قدرت تکثیر دارند که حتی توی خواب هم تولید مثل کنند. در کابوسهایم، با همین قد و وزن برمیگردم به بیست و اندی سالِ قبل و کنار تخته سیاه، درماندهترین آدمِ روی زمین میشوم. زمستان است، بخاری کلاس روشن است و من فکر میکنم دانشگاه رفتهام، پس با این سن، توی این کلاس لعنتی چه غلطی میکنم؟ کابوس کش میآید و همچنان پای تختهام و از حل کردن آن تقسیم چهاررقمیِ مزخرف در عذابم. از عرقِ دستهایم، گچ، خیس میشود اما کابوس، تمام نمیشود!
قد کشیدم، ترسهایم نیز. ترسِ جا گذاشتن افتاد به جانم. همیشه باید چند دهبار، کیف و جیبهایم را وارسی کنم که چیزی را جا نگذاشته باشم. اما، قصه وقتی ترسناک شد که مثلاً توی تاکسی مینشینم و هر چند دقیقه یکبار باید کیف پولم را چک کنم تا مطمئن شوم آن هزار تومنی را هنوز دارم. همیشه ترسیدهام بروم ساندویچ بخرم و پولی نداشته باشم، ترسیدهام میوه بخرم و کارتم موجودی نداشته باشد. در این لحظه، آدمها میتوانند چون گرگی تو را تکهپاره کنند و تو چون طعمه، نتوانی راهی پیدا کنی برای جَستن و فرار تا در نهایتِ بیرحمی، زیرِ گیوتینِ کیفرِ آدمها قرار بگیری.
نه٬ ترسها تمام نشدند و من از تمام شدن، میترسم. دورهای حتی فیلم ندیدم چون در نهایت تمام میشد. غذا را هم هر چقدر کش میدادم باز تمام میشد. حتی کلیدر، تاریخ ویلدورانت و نمایشنامههای شکسپیر هم، صفحه، جمله و کلمهی آخری دارند.
حجم ترسها، آدم را به راههای دور و درازی میبرد. طوریکه شب را چند تکه کنی و به روز بچسبانی و در روزهایت، خورشید فقط رنگ مغرب را ببیند. یا حتی به این فکر کنی که برای فرار از ترس، بین خودت و خودت مسابقه بگذاری: اگر، تعداد موزاییکها شش تا باشد، فردا کارم روبهراه خواهد شد. اگر، آن مرد تا سر کوچه سیگارش تمام شد، شب از شر کابوس خلاص خواهم شد. اگر، آن ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد، یعنی هنوز میتوانم کارم را دوست داشته باشم و هزار تا اگر دیگر که پی در پی آدم را پرت میکند قعر چاهی تاریک و البته، جواب درست یا غلط این مسابقهی خودساخته اصلاً مهم نیست چون در هر صورت، ترس جدیدی خلق میکند: ترسِ باختن! گیرم که باختم، اگر صبح از خواب بیدار شوم و کسی مرا نشناسد چه؟ حتی برای مادرم هم غریبه باشم. گم شوم: خانه نداشته باشم، وطن نداشته باشم، دوست نداشته باشم و یک هیچ مطلق باشم...
بله، ترسها هم میتوانند ترسناک باشند حتی بیشتر از مرگ! مرگ، تمام شدن است و همهی ما از تمام شدن میترسیم. من، از تمام شدن میترسم اما همچنان، هر صبح زندگی را آغاز میکنم و آیا از این ترسناکتر هم هست؟
این سو...ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 142