4-153

خرید بک لینک

امکانات وب

این چند سطر از نصرت رحمانی عجیب است، واقعاً عجیب است:

«وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو كه نجنگید
اما، شكست خورد.»

وطن، غیرت، ناموس، حریم و نمیدانم هر چیز دیگری آنقدر باید به جانت نشسته باشد که بیواهمه پا میدان بگذاری، بیآنکه لحظهای غریزهی حیات، تو را وسوسه کند. 

اینجاست که جنگیدن معنا میدهد. اینجاست که هدف از تو آدم دیگری میسازد. آنقدر با هدف، یکی میشوی که بینِ تو و هدف چیز دیگری نیست. درست مثل اینکه، خودت و هدفت انعکاسی از یکدیگر باشید. همین خصلت است که وقتی با مبارزها و چریکها درباره ایدئولوژی حرف میزنی، رگ گردنشان باد میکند و با تمام وجودشان از آرمان و ایمانشان، حرف میزنند. 

بله، آن سرباز و آن جنگجو، در میدان فقط و فقط در پی هدف و آرمانش میگردد؛ اما نصرت رحمانی در این چند سطر، سکانسی به شدت تراژیک را قاب گرفته: جنگجویی که منفعل، گوشهی میدان جنگ ایستاده و هیچکاری نمیکند و در واپسین لحظههای عمرش دارد وصیت میکند که دقیقاً همین لحظه را روی سنگ قبرش بنویسند. درست همین لحظه، همین اندیشه و همین بیآرمانی به غایت دردناک است: ایستادن، بیآرمان بودن و مرگ را انتظار کشیدن!
 
آری، اسبی که چهار نعل درون سینه میتپد، جنگجویی را سوار کرده که بدون هدف و بدون آرمان با نخستین نیزه، به خاک خواهد افتاد. این است که زنده ماندن هدف میخواهد، آنچنان که مارهای ضحاک در طلب زندگی بودند.

 

این سو...

ما را در سایت این سو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 2:25

صفحه بندی