ترس، بردارِ مرگه! من، از همون شبی که ترس رفتنش افتاد به جونم مرده بودم. میدونی داستان آشنایی ما اونقدرا هم عجیب غریب نبود. سال سوم دانشکده بود که یه درسی رو با هم داشتیم. همون بار اول که دیدمش به دلم نشست: راه رفتنش، لحن خاص حرف زدنش! میدونی چی میگم دیگه. بعدم که بیشتر با هم آشنا شدیم، پدرش خیلی مخالف بود. الان که فکر میکنم میبینم راست میگفت. خب، من یه دانشجوی آس و پاس بودم و هیچی نداشتم. کاری نداریم با چه مصیبتی رضایت به وصلت ما دادند. اون موقع تازه درس و دانشگاهم تموم شده بود و توی شرکت یکی از دوستام کارای مالی میکردم. اوضاع اصلاً خوب نبود. طاقت شنیدن حرف زور نداشتم، با دعوا و کتک کاری اومدم بیرون. راستش، عصبی که هستم اما طاقت شنیدن حرف زور رو ندارم. راستشو بخوای زر میزدم که طاقت شنیدن حرف زور رو ندارم. واقعتیش این بود که چون میدیدم بقیه دارن پیشرفت میکنند و من هنوز پادوی اونام حالم از خودم بهم میخورد. همون چند ماه بیکاری و قرض و قوله کم کم منو ریخت بهم. اوضاع خونه هم که داغون بود. نه خرجی درستی، نه آرامشی. هر روز دعوا و فحش. قشنگ تا کله رفته بودم توی گه. دیگه کم کم زنم فهمیده بود که مواد میزنم. از ریخت و قیافه هم افتاده بودم. صورتم ریخته بود. راستش، همهشم واسه مواد نبود. این یه سال آخر، همه جوره متلاشی شده بودم. لعنتی، گه بزنن، یاد بچهام که میافتم انگار کارد میزنن تو جیگرم. تازه یاد گرفته بود بگه بابا.
میدونی همون شبی که گفت دیگه خسته شدم و میخوام برم، ترس، مثل خوره افتاد به جونم. من، از بچهگی ترسِ از دست دادن داشتم. همیشه هم چیزایی که دوست داشتمو از دست دادم: توپم، دوچرخهام، عشقم، مادرم. تا جایی که یادمه، همیشه توی زندگیم یا ترس از دست دادن بوده یا عزای اون چیزایی که دیگه نیست. دیگه نمیخواستم این دفعه زن و بچهمو هم از دست بدم. دیگه نمیخواستم بترسم. شیشه منو داغون کرده بود اما اونقد توهم نداشتم که نفهمم چی میگذره. نمیگم اون شب شیشه نزده بودم، نه زده بودم خیلی هم زده بودم. اما، نفهمیدم چی شد. یعنی الان که فکر میکنم میبینم که فهمیدم چی شد. همون ترس بود، ترس رفتنشون. رفتنِ زنم، رفتنِ بچهام. وقتی رسیدم خونه، خواب بودن. اولش کز کردم گوشهی دیوار. با خودم گفتم نکنه شب بخوابم صبح پاشم ببینم رفتن. پاشدم نشستم، پاشدم نشستم... دیگه پاهام جون نداشت، بیطاقت شدم. رفتم بالشو گذاشتم روی صورتشون. من، فقط میخواستم اونا بیدار نشن، اگه بیدار میشدن، میرفتن! من، دیگه خسته شده بودم، نمیخواستم مثل همیشه ترسو باشم و کاری نکنم. میخواستم فقط برای یکبار هم شده کاری کنم. میدونم من مردهام، از همون شبی که ترس رفتنش افتاد به جونم مرده بودم.
این سو...ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 151