آنجا که محسن نامجو، در مستند «آرامش با دیازپام ده» در یک روز پاییزیِ بارانی، حوالی دانشگاه تهران قدم میزند و زیر لب میخواند: «این پخش که میکنی عطرت همین پخش که میکنی آن نمیدانم نامش میان همه خیابانهای شهر پخش که میکنی عطرت» نمیدانم چه بر احوالش گذشته که اینگونه از «بو» میگوید؛ اما این را خوب میدانم که از میانِ حواسِ پنجگانه، بو، چون پادشاهی بیرقیب و بیمبارز است که بر قلمرو تمام حسها حکمرانی میکند. اصلاً فرض کن دُن کرلئونهی فیلم پدر خوانده است که روی صندلیای در کنار ساحل سیسیل نشسته و در حالیکه به سیگار برگش، پُک میزند، ایمان دارد محال است پیشنهادی بدهد و هر کدام از حسهای انسانی، دست رد به سینهاش بزنند.
همین یله بودن، همین فارغ بودن از اوضاع جهان و همین شهریاریِ «بو»ست که گاهی میتوان رد پایش را در لابلای رمانهایی پیدا کرد که احتمالاً نویسندهاش تجربههای جانفرسایی را از سر گذرانده؛ مثلاً آنجا که «هانس» شخصیت رمان عقاید یک دلقک، پشت تلفن، بوی آدمها را استشمام میکند و یک جایی میگوید: «او مثل همیشه بوی هیچ میداد. یکی از اصول او عبارت از این است که یک خانم هیچ بویی نباید در فضا پخش کند. شاید به همین دلیل است که پدرم معشوقهای به این زیبایی دارد. که هیچ بویی پخش نمیکند ولی این طور به نظر میرسد که بوی خوشی میدهد.»
حرف هانس، پر بیراه نیست همه چیز و همهکس، بو دارد حتی «هیچ»! خب، اصلاً شاهکلید همینجاست. شهریاری و شوکتِ بو به همین برمیگردد که در هر سطحی میتواند خود را پراکنده کند. چیزی که همزمان، نمود بیرونی دارد و هم میتواند در خلأ و در کنج ذهن جا خوش کند. شاهی که هم شاه گدایان و هم شاه اشرافزادگان است: فرقی ندارد در ته کوچهپسکوچههای حلبی آباد، استشمامش کنی یا عطری زنانه مشامت را در سالن سینما تِکِ پاریس بنوازد.
حالا گیرم این وسط کاسبی بعضیها هم فروش بو باشد یا مثل فیلم «پرفیوم» آنچنان با جنون آمیخته شود که زنان زیبارو برایش تکهپاره شوند، باز هم حقیقت تغییری نمیکند و بو، کَکش هم نمیگزد، او همچنان سر خوشانه پیکش را روی میز میکوبد تا جام بعدی را سر بکشد. او، جبروتش چنان است که کاسبهای خردهپا پشیزی برایش نمیارزند: حتی آنانی که به نام او، شرکتهای عطرسازی و عود به راه میاندازند.
او بینیاز است، بینیاز از هر چیز و هرکس! هر لحظه و هر جا آدمی را به تسخیر خودش درمیآورد، و هیچ راهی برای فرار از حکومتش نیست. حتی اگر حاکمی ظالم باشد، حکومتش باقیست و علاجی بر جراحتش نیست. حالا، اینکه شیمیدانان با ساختن ترکیبها و اسانسها، بوی خوش میسازند تا از شر بوی بد خلاص شوند یا اینکه بعضی به سبک ترانهی «بمرانی» با بو خاطرهبازی میکنند و زیر لب زمزمه میخوانند: «معنی خاطره: آنچه بر کسی گذشته و در حافظهاش مانده»؛ شوخیای بیش نیست. چون اینها بو هست و بو نیست.
بو، چیزی ورای دنیای انسانیست، چیزی در ماورا و آنسوی جهانهای ناشناخته! فضایی، که انتهایی برایش متصور نیست. کیست که بوی «مرگ» را بشناسد و بتواند دم از «زندگی» بزند؟! کیست که بوی «نفرت» را بفهمد و بتواند از «عشق» بگوید؟! اگر چنین بود، آدمها همیشه میتوانستند از پیش بوی هر تضادی را بفهمند و از فاجعه بگریزند. اما، همیشه سرمستِ. بویِ پیروزی میشوند و به ناگاه شکست آنان را احاطه میکند بیآنکه بویی از شکست به مشامشان رسیده باشد. مثلِ عاشقی که معشوقهای را با عطر وصال، تنگ در آغوش گرفته و غافل از بوی «خیانت» است که پشت در کمین کرده. بله، هر کسی نیمهی روشنِ بو را میبیند و نیمهی تاریکش، همان قلمروییست که دست هیچ جن و انسی به آن نمیرسد. بو، فقط یک حس از حسهای آدمی نیست؛ بو، چیزی هست که نیست؛ و نیستی، از عدم زاده شده! چنین است که زادگانِ عدم، وجود را سخره میگیرند.
این سو...ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150