هر انسانی در دو دنیای متفاوت زندگی میکند: زندگی ملموس فیزیکی و زندگی ناملموس متافیزیکی که در رویاها و تخیلات، جاریست. گرتهبرداری از دنیای واقعی، روایتگرِ رویاها هستند: کیست که در خیالش عاشق نشده و همزمان خیانت کرده؟ کیست که در تصورات ذهنی خود، دشمنش را لجنمال از فحش و تنش را، لگدمال نکرده؟ وقتی عمیقتر به دو ساحتِ واقعیت و خیال میاندیشیم، دانشِ فروید در تفکیک و تقسیمِ ضمیر آدمی به خودآگاه و ناخودآگاه ارزشمندتر و ستودنیتر میشود: وفور و فورانِ اَمیالِ جنسی و خیزش و تجمع آن در ناخودآگاه؛ و در عینحال، ناقوسِ کلیسا برابر اکثر غرایزِ آدمی، زنگِ گناه را به صدا درمیآورد و مقابلِ لجامگسیختگی اندامِ آدمی قد عَلَم میکند. بهراستی، اگر خطکشِ اندازهگیری تخیل و واقعیت گم شود، به فرض وجود حقیقت، آنرا باید در کجا جُست؟ جز این است که دیوانگان، واقعیت و تخیل را در هم آمیختهاند و همهی انسانها بالقوه مستعد این هستند که در هر آنی، جنون را از سر بگذرانند؟ کافیست خوابی عمیق در غروب پاییز را در ذهن مرور کنیم که به ناگاه در اثر کابوسی تکهپاره میشود و برای لحظاتی گیج و منگ در کشف مکان و زمان، وامیمانیم تا آنکه اندک اندک، هوش و حواسمان با ساعت و محیط پیرامونی قرار و ثبات مییابد؛ پس، گم شدن در دنیای رویاها و واقعیتها، بعید و عجیب نیست. آنچنانکه حین خواندن همین نوشته هم بارها دست به دامن تصورات خودتان شدهاید. شاید بد نباشد هر از گاهی به نفس و اندرونِ خود رجعت کنیم و بپرسیم: اکنون در دنیای رویا زندگی میکنم یا در واقعیت؟
این سو...ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 132