
پا روی پا انداختم. ساعت را نگاه کردم. بلند شدم، دوباره نشستم. رفتم، آمدم. زندگی، در همین انتظارها، خلاصه شده. بچهتر که بودم، توی صف نانوایی آدمها را میشمردم: یک، دو، سه... من چند نفر دیگر فاصله دار...
ادامه مطلب
«گویا هر نوشته حمل نامشروعیست که مدام در حال جفتک زدن است برای زایش؛ و کلمات از پیشانی تا ته انگشتهای پا ردیف میشوند بیآنکه سریشی پیدا شود برای چسباندنشان. حیرانی در یک وضعیت تعلیق و سردرگمی: سقط...
ادامه مطلب
در فیلم «هامون»، از مقطعی به بعد که دوران عاشقیها و شیداییها به سر میآید، مهشید بنای ناسازگاری با حمید میگذارد. حمید، درگیر درونِ آشفتهی خود است و مهشید، درگیر ظاهر و مد و لباس! اینکه حق با کدام...
ادامه مطلب
قدیمیترها، بهدرستی کابوس را بختک مینامیدند. در نظر آنان بختک موجودی نامرئی بود که شبهنگام به قصد خفه کردن به بستر میآمد. وقتی بختک روی انسان بیفتد ترس تمام وجود آدمی را احاطه میکند، تشنج میکند ...
ادامه مطلب
شاملو در سطری از شعرش و خطاب به آیدا میگوید: «دوستش میدارم|چرا که میشناسمش|به دوستی و یگانگی.»دوست داشتن، اتفاق میافتد در یک لحظه، در یک آن؛ اما فرآیندی را طی میکند، تا به تکامل برسد. رسیدن به کم...
ادامه مطلب
بچه که بودم، همبازی آن روزها، تصویر عجیب و شگفتی از رادیو برایم ساخته بود. میگفت: یک روز پدرم تصمیم گرفت رادیو را بشکند. وقتی رادیو را شکست به ناگاه تعداد زیادی آدم، اسب، سگ، شتر، اسباببازی، گوسفن...
ادامه مطلب
جیرهی روز ششم جشنواره فیلم فجر: نقد فیلم لبری xa0 xa0 نویسنده و کارگردان: سیدجلال اشکذری؛ کارگردانِ فیلم اولی که متاسفانه با همین اولین ساختهاش به قدری ضعف دارد که مخاطب بعد از نیمساعت شروع به چنگ زدن صندلی سینما میکند و ترک سالن را بر تماشای فیلم ارجحیت میبخشد. داستان: همسرِ جانبازی قطع نخاعی عاشقانه کنار شوهرش مانده و پرستاریاش را میکند؛ شوهری که فقط میتواند پلک بزند و جز پلک زدن هیچ کدام از اندامش فعالیتی ندارد. بازیگران: هنگامه قاضیانی کسیست که باید بار اصلی فیلم را با مونولوگهایش به دوش ب...
ادامه مطلب