بچه که بودم، همبازی آن روزها، تصویر عجیب و شگفتی از رادیو برایم ساخته بود. میگفت: یک روز پدرم تصمیم گرفت رادیو را بشکند. وقتی رادیو را شکست به ناگاه تعداد زیادی آدم، اسب، سگ، شتر، اسباببازی، گوسفند و... از رادیو بیرون پریدند.
مدتهای زیادی بعد از این ماجرا، مدام دنبال این بودم که دزدکی رادیوی پدرم را بشکنم و از داخل آن یک اسب برای خودم بردارم. دروغ چرا هنوز هم بعد از این همه سال، به شکستن رادیو فکر میکنم ولو اینکه بدانم در نهایت، با چند تکه سیم و خازن مواجه خواهم شد، اما این کار را نمیکنم، چون آدمیزاد به امید زنده است. با اینحال، هر چقدر قصهی موجودات داخل رادیو، ناشی از خیالپردازیهای کودکانه باشد، به زنده بودن آدمها و نفس کشیدنشان در درون خودم ایمان دارم. درست مثل این است که قفسهی سینهام میلههای زندان است. شب که میشود آدمهای محبوسِ درونم، دستشان را دور میلههای زندان حلقه میکنند و منتظر میماند شاید کسی سرزده به ملاقاتشان بیاید.
این سو...ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 122