در فیلم «هامون»، از مقطعی به بعد که دوران عاشقیها و شیداییها به سر میآید، مهشید بنای ناسازگاری با حمید میگذارد. حمید، درگیر درونِ آشفتهی خود است و مهشید، درگیر ظاهر و مد و لباس! اینکه حق با کدامشان است اصلاً مهم نیست؛ مهم این است که آدمها، بلد نیستند بعد از جیک جیکِ مستونِ آشنایی، چند تا نان سنگکِ دورو خاشخاش برای زمستون کنار بگذارند. درست در همان زمستون، که سرما به استخوانهایشان رخنه کرده، یکی با خودش برف به خانه میآورد و آن یکی روی تخت آدمبرفی میسازد: نه مهشید، هامون را میبیند و نه هامون، حال مهشید را میفهمد و شرنگی تلختر از بیتفاوتی هم مگر هست؟
این حال و این حس نادیده گرفتهشدن و این سرمای رابطه را بیژن نجدی چقدر زیبا به تصویر میکشد:
«... اما دریغ
واقعیت، نه خوابهای من است - نه رویای تو
نه خیالبافی من - نه آرزوی تو
همینطور که گاهی روزنامه میخوانی
و گاه شعر مرا...»
ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 128