4-136

خرید بک لینک

امکانات وب

اصالت، روح و جان دارد؛ فرشهای ماشینی، قلابیاند: نقشها، نگارها و بتهجقههایش به مردگانی در حالِ احتضار میماند که نفس کشیدن را از یاد برده است. با همین روحِ دمیده و دم مسیحایی است که روی فرشهای دستبافت، خطِ آفتاب که میافتد، غنچهها باز میشود و ملتمسانه دستهای آن زنی را میخواهد که در پستوی کارگاه قالیبافی داشته زیر لب زمزمه میکرده: «مجنون نبودُم، مجنونُم کِردی از شهر خودُم، بیرونُم کِردی» و خفت روی خفت گره میزده تا آن گُلِ قالی، حظ آفتاب را ببرد.
اما، این آفتاب هم آهسته آهسته، مثل روباه پیری در حاشیه جاده، بیرمق میشود و بساط غروب را روی فرش میپراکند و غنچه، از نا میافتد و با شروع شب، رخت عزا به تن میکند. نه، این گل نمیتواند دستهای آن زن و خونی که لای نخهای نازکِ دار قالی از انگشتهایش چکیده، را فراموش کند. شب، همین که سرت را روی فرش بگذاری صدای مویه از تار و پود قالی بلند میشود و نوایی حزین لالایی میخواند:
«لالا لالا گل کاشی، یه خونه توی نقاشی|لالا لالا گل پسته، پدر بار سفر بسته|لالا لالا گل سوسن، نخای رنگی و سوزن|لالا لالا گل مهتاب، بدوزم نقش تو در خواب».
بلند میشوم، چراغ را روشن میکنم، تا از این سوزِ صدای لالایی خلاص شوم. نور که میافتد روی قالی، دوباره فکر میکنم که اصالت روح و جان دارد اما در هر روح و جانی جگری سوخته نیز آرمیده و با همین سوختهجان بودن است که بعضی شبها برای نخوابیدن است و گاه با لالایی، میتوان بیدار بود و تا صبح پلک زد.

این سو...

ما را در سایت این سو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:52

صفحه بندی