در گشتن و از این کوی به آن کوی رفتن، از این دیار به آن دیار شتافتن، معرفت نهفته است: شناختِ مسیر، آدمها، آداب و رسوم. همین است که پایانِ هر سفر، شروع شناخت بیشتر است. گاه، چونان عطار، سفر در درونِ جان آدمی اتفاق میافتد. عطار هفت شهرِ طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فقر و فنا را گشت تا در نهایت به یک مقصودِ غایی برسد: درآمیختن و یکی شدن با معشوق؛ آنگونه که نتوان عاشق را از معشوق جدا تصور کرد.
گرچه، مسیری که عطار پیموده، نگاهی عرفانی دارد و قرار است سالک، پا در وادی عرفان بگذارد و در آسمانها پی معشوق بگردد اما در زمین و در میان غوغای دود، ترافیک، اینترنت و انسان مدرن شهرنشین هم میتوان معشوق را در شمایلِ انسانیاش جست. آدمها، با طلب آغاز میکنند و با سر به سوی عشق خیز برمیدارند و همین که یکدیگر را شناختند، سفر را تمام میکنند و جاذبه چهار شهر بعدی را از کف میدهند یا حتی اگر سفر در مرحله سوم به اتمام نرسد، چهار شهر بعدی میشود: عادت، عادت، عادت و عادت. شناخت و کشفشدن در طول رابطه، بیشتر برای آدمها چون سیانور عمل میکند تا هر روز در فنجان یکدیگر بریزند و جانِ رابطه را بگیرند: همین است که عطار هفت شهر عشق را میگردد و «ما» فقط و فقط اندر خم یک کوچه میمانیم.
اگر با معرفت، معشوق، دوستداشتنیتر شد آنگاه میتوان پرشتابتر گام برداشت. از همینروست که در نظر عطار هم، گذر از این مرحله به معنای پرش و جهیدن به سوی معشوق است؛ چرا که در وادی استغنا، جانِ سالم به در بردن مشکل است: گر در این دریا هزاران جان فتاد|شبنمی در بحر بیپایان فتاد.
در سفرهای توحید و حیرت، ابتدا معشوق در آغوش عاشق غنوده و بعد گم میشود. گم شدن معشوق، آخرین تلاطم برای جستن و کاویدنِ درونِ خود است و آنگاه که معشوق یافت شود، هیچ حدِ فاصلی در میان نیست: عود و هیزم چون به آتش در شوند|هر دو بر یکجای خاکستر شوند.
آری، در خاکستر نمیتوان ذرهای را از ذرهای جدا کرد و هر چه هست خاکستر است؛ خاکستر بر خاک و در زمین، مینشیند نه در آسمان! نیازی به طیالارض هم نیست: بله، در همین متروی تجریش، روی پل هوایی انرژی اتمی، توی کافهها و پارک شهر هم میتوان معشوق را شناخت و با او فنا شد.
این سو...ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 126