4-130

خرید بک لینک

امکانات وب

عین گفت: «... باورت میشه، حتی بهش گفتم فقط یک ماه به من فرصت بده تا بتونم خودمو بهت ثابت کنم، بعد تصمیمتو بگیر...»

همینها را که داشت میگفت، فکر کردم چقدر مستأصل شده (بله، کلمه درستش دقیقاً همین استیصال است) که چنین پیشنهادی را مطرح کرده بود؛ انگار که بخواهد خودش را داخل ماراتن تکنفرهای بیاندازد که در هر حال، بعد از یک ماه بازنده است. چرا؟ چون، حتی اگر بعد از یک ماه هم میتوانست دلش را بهدست بیاورد باز خودش را در تجربهای میانداخت که مدام باید تلاش میکرد تا مبادا در آنی، تجربه شیرین آن یک ماه مزه گس بدهد! اما، تعارف نداریم، آدم میتواند با اولین بوی بد دهان، با اولین ضعف جسمی، با اولین دروغ، با اولین دعوا، با اولین شوخی نابجا و با خیلی اولینهای دیگر از چشم دیگری بیفتد.

به گمانم، همین اولینها هستند که تکلیف هر گونه مواجههی آدمی با جهان و هر آنچه در اوست را روشن میکند. اولینباری که فسنجان را شیرین خوردم، آنقدر حالم بد شد که بعدتر لب به هیچ غذای شیرینی نزدم. فکر میکنم نه ساله بودم که در یک مهمانی، فلانی از من و یکی از بچههای فامیل جدول ضرب پرسید و بعد از جوابهای غلطم، برای همیشه از ریاضی متنفر شدم و در عوض تا توانستم شعر حفظ کردم. بوشهر و لهجه شیرینش را دوست دارم چون اولین دوست بوشهریام از صمیمیترین دوستهایم شد و از شهری دیگر، حالم بد میشود چون اولین کسی که از آن دیار شناختم، میتوانست چند درجه چندشآورتر از زبالهای گندیده باشد.

داشتم همینطور فهرست اولینها را در ذهنم ردیف میکردم که عین زد روی شانهام و گفت: «حتی حاضر نشد اون یک ماه رو هم قبول کنه.»
و آنموقع سکوت کردم اما حالا میگویم: عین عزیز، اولینها اتفاق میافتد و تو به اشتباه خودت را در مسابقهی ساختن انداختی. به نظرم برای داوینچی هم آن خنده مرموز یکبار و فقط یکبار اتفاق افتاد و بعد از آن، همه خواستند لبخند مونولیزا را بسازند که البته هیچ نشانی از آنها در هیچ موزهای از جهان نیست.

این سو...

ما را در سایت این سو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 23:54

صفحه بندی