یافتن نقطه آغازین یا همان حُسنِ مطلع، برای نوشتن داستان، آنقدر مهم است که به گمانم پایان آن تا بدین حد اهمیت ندارد. چرا که اگر ساختار داستان از همان بدو نگارش، چفت و بستِ محکمی داشته باشد، بیگمان پایان آن اتفاق میافتد، بیآنکه نویسنده بخواهد تلاشی برای حُسن ختامی بینظیر انجام دهد. درواقع، مهم آن، آنِ آغاز داستان است که مچ خواننده را بگیرد و تا پایان رهایش نکند.
به همین دلیل، همواره خواندن اولین جملهی شروع یک داستان برایم آنچنان جذابیت دارد که ساعتها بنشینم و درباره همان یک جمله فکر کنم و خودم را جای نویسنده بگذارم؛ چون به قطعیت ایمان دارم که نویسنده بارها و بارها نشسته، همین یک جمله را بالا و پایین کرده، حتی به تک تک حرفهای اضافه، قیدها، زمان جمله و فعل و فاعل آن فکر کرده و خط زده و دوباره نوشته؛ آنقدر این کار را انجام داده تا در نهایت، وقتی جملهاش آنی شده که به دلش نشسته، چون مجسمهسازی که از تکهسنگی شمایلی بیرون کشیده، با استکانی چای گوشهای لم داده و بارها و بارها این مخلوقِ بیهمتایش را خوانده و از خلقتش لذت برده و در حالیکه با دستهایش روی شانهی خودش میزده به خود گفته: «فتبارک الله احسن الخالقین»!
اصلاً چرا راه دور برویم، بیایید چند تا از آن شروعهایی که در همان ابتدای خواندن، مخاطب میخکوب میشود را بخوانیم:
کامو، بیگانه را اینطور شروع میکند: «مامان امروز مرد. یا شاید دیروز، نمیدانم.»
سالینجرِ اجتماعگریز در آغاز شاهکارش، ناتور دشت، مینویسد: «اگر واقعاً میخواهید از این ماجرا مطلع شوید، حتماً اولین چیزی که میخواهید بدانید این است که کجا به دنیا آمدهام و بچگی مزخرفم چطور بوده و پدر و مادرم چه کاره بودند و قبل از دنیا آمدن من چه میکردند و همه این چیزهای مسخره دیوید کاپرفیلدی، اما راستش را بخواهید من حالش را ندارم این حرفها را بزنم.»
بوف کورِ هدایت با این جملهی مشهور شروع میشود: «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بهتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.»
شروع یخِ ۱۹۸۴ جرج ارول: «روز سرد روشنی از ماه آوریل بود، ساعت سیزده بار ضربه زد.»
فرانتس کافکا، این نویسندهی حقوقدان مسخ را اینگونه شروع میکند: «یک روز که گرگور سامسا از خوابی تلخ بیدار شد متوجه شد که در رختخوابش به یک سوسک غولآسا بدل شده است.»
و بهرام صادقی، ببینید چقدر هنرمندانه سراغ شروع ملکوت میرود: «در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد.»
ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 137