ساعت یکِ شب زنگ در خونهات به صدا دربیاد چه حالی میشی؟ جز اینکه حس کنی با چکش، میخ کوفتن تو کلهات؟ نفهمیدم چطور اما از خواب پریدم. تا خواستم خودمو به در برسونم پام خورد به لیوان، لیوان خورد به دیوار و جرواجر شد. همین که لامپو روشن کردم دیدم از انگشت پام داره خون میآد. داشتم دنبال دستمال کاغذی میگشتم که دوباره اون احمقی که پشت در بود، زنگ زد. با عصبانیت جنونآمیزی نعره زدم: بله! بله! همین که درو باز کردم پیرزن همسایه جیغ زد. گفت: اون دستمال خونی چیه دستت؟
گفتم: هیچی! مهم نیست! امرتون؟
به محض اینکه گفتم امرتون هیکل چاقشو پخش کرد توی بغلم و شروع کرد به گریه کردن. راستش تا حالا کسی توی بغل من گریه نکرده بود. اون لحظه بیشتر از اینکه حس ترحم داشته باشم، ترسیده بودم؛ چون اگر کسی از همسایهها مارو توی اون حال میدید کارم تموم بود. یه پسر مجرد با یه پیرزن! سریع از اون مجتمع پرتم میکردن بیرون؛ بدتر اینکه شوهرش نگهبان مجتمع بود و شبها خودش تنهایی سر میکرد. هول شده بودم نمیدونستم چه غلطی باید بکنم. کشیدمش تو و سریع درو بستم. دیگه داشت حالم از بوی عرق و گریهاش به هم میخورد. خودمو از آغوشش جدا کردم و گفتم: ببخشید از پام بدجوره داره خون میآد...
پریدم توی حموم، پامو شستم. داشتم با یه تیکه پارچه که گوشه حموم افتاده بود انگشت پامو میبستم که پیرزن درو باز کرد. با لحنی که به قیافهاش نمیخورد گفت: میخوای عزیزم بیام کمک؟
گفتم: نه خیلی ممنون، شما تشریف...
نذاشت جملهام تموم شه و گفت: چقد تو تعارف میکنی! دمپایی پاش کرد و اومد تو حموم. پارچه رو از دستم گرفت دور انگشتم پیچید و با چند تا گره محکمش کرد.
همین که به این سطر رسیدم حالم از خودم به هم خورد از این مزخرفاتی که نوشتم. من اصلاً قرار نبود اینارو بنویسم پی حرف دیگهای بودم برای گفتن اما حالا چی نوشتم؟ خزعبلاتی شده شبیه داستانهای سکسی سایتهای پورن! کاغذو مچاله کردم انداختمش گوشه اتاق. حالت تهوع داشتم از اون حالایی که میخوای دیوار رو هم حتی بجوی، گاز بگیری. خزیدم توی تبلتم. پناه بردم به مخدری متعفن؛ شبیه پناهندهای که جایی در وطن خودش نداره خودمو و تنهاییمو از این شبکه اجتماعی پرت کردم تو اون یکی: درست شبیه همون پیرزنی که خودشو پهن کرد توی بغلم.
ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 141